در یک مهمانی نشسته ایم.کاملا" احساس می شود که سایه
ی کدر و سنگین "شخصیّت" حاکم بر جو است. جز بچّه ها، همه حضور "شخصیت"خود و
دیگران و همچنین میزان و اندازه و قد و بالای شخصیّت ها را حس می کنند و
ناآرام و نگرانند.آدم ها مثل چوب های متحرک،خشک و گرفته و با تکلّف نشسته
اند.با هم حرف نمی زنند.
"شخصیّت"ها مثل سپر در مقابل یکدیگر ایستاده و جبهه
گرفته اند. هر شخصیت نگران حفظ خودش است،باید با احتیاط عمل کند که مبادا
لو برود که مبادا با یک حرف و رفتار نا به جا در هم فرو ریزد.
مادر ها با چشم غرّه بچّه ها را دعوت به حفظ نزاکت
اجتماعی و ادب می کنند.معذلک بچّه ها فارغ از نگرانی های ما مشغول بازی و
سروصدا هستند و برخلاف بزرگترها حضور"استاد" را (که بنده باشم)به پشیزی نمی
گیرند(باشد بچّه اند و حالیشان نیست،ماهم به دل نمی گیریم).
همین که شیرینی و خوراکی وارد اتاق می شود.بچّه ها
بی مهابا و بدون رعایت ادب حمله می کنند،هیس و چشم غرّه ی مادر و پدر ها هم
جلودارشان نیست ولی بالاخره که چی؟ کثرت چشم غرّه ها در شکل های مختلف
عاقبت آن "شبح شوم" و وحشتناک را درون آنها نیز می نشاند و اشتهای خوردن و
به طور کلی اشتهای زندگی کردنشان را کور می کند.
سر شام هر کس به دلیلی نا آرام است:یکی نگران این
است که سوپ راهف بکشد،یکی می ترسد موقع خوردن ملچ ملچ کند،یکی نگران است که
قاشق و چنگال را عوضی بگیرد،یکی در این اندیشه است که اگر خود یا بچّه اش
زیا د بخورند،دیگران خواهند گفت اینها "چیز نخورده اند".
کاملا"احساس می شود که غیر از بچّه ها،همه ی ما
داریم به جای شام "شخصیّت" کوفت می کنیم.انگار یک عجوزه ی کریه و جبّار بغل
دست آدم نشسته است وبلاانقطاع سُک می زند که مواظب باش گند بالا
نیاوری!وگرنه آتش به جانت می زنم.
خدایا این چه وضعی است؟!هر لحظه ودر هر رابطه ای
عجوزه ی نفس حضور کریه و نامبارکش را بر ذهن اعلام می کند و می گوید: مواظب
باش! تمام زندگی ما در تکلّف می گذرد همه چیز را این"عجوزه" بر انسان
تحمیل می کند.
زندگی و مسائل-محمدجعفر مصفا