مادر....
یادت هست مــــادر؟؟؟
اسم قاشق را گذاشتی قطار، هواپیما، كشتی ...
تا یك لقمه بیشتر بخورم !!!
یادت هست؟
شدی خلبان، ملوان، لوكوموتیوران ...
می گفتی بخور تا بزرگ بشی آقا شیره ...
و من عادت كردم كه هر چیزی را بدون اینكه دوست داشته باشم قورت بدهم ...
حتی بغض های نتركیده ام را...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 9:29 PM توسط عبدالجبار محمدی
|
سلام...