مرد که گریه نمیکنه.....
یکی رو می شناختم مثل اینکه اسمش حسین بود
یا مثل اینکه مرتضی یا تقی بود
وقتی که پنج ساله شد انگشت دستش برید
خون از دستش جاری شد رنگ از رخسارش پرید
تا اومد اشک از چشماش از فرط درد
مادرش گفت بغض نکن ؛ماشاالله دیگه شدی مرد!
مرد که گریه نمی کنه!
حسین یا مرتضی یا تقی یا نقی
گریه ش رو خوب نگه داشت؛ بغضش هم نترکید
وفتی که ده ساله شد یه روز توی مدرسه
افتاد زیر کتک معلم هندسه
تا اشک تو چشماش جمع شد از خجالت و از درد
معلم سرش داد زد: مگه تو نیستی یک مرد؟!
مرد که گریه نمی کنه!
وفتی پسرک رسید به سن سخت بلوغ
دختر همسایه شون فکرش رو کرد شلوغ
یه روز که با دوچرخه گاز می داد جلوی اون
باباش سرش داد کشید: انقدر تند نرو؛ حیوون!
دختر همسایه با دوستاش بهش خندیدند
خوشبختانه اشکش رو این بار دیگه ندیدند
مرد که گریه نمی کنه!
تقی یا نقی ؛ یا مرتضی یا کریم
بزرگ شد و زن گرفت ؛ زنش رو دوست داشت ولی
زنش با ناراحتی می گفت : تو بی احساسی!
تا حالا نکردی یه گریه ی اساسی !
زنش از جدا شد؛ رفت با یه مرد جوون
که واسش اشک می ریزه ؛ مثل یه رود روون!
تقی بیچاره ؛ یا مرتضی یا حمید
از زور ناراحتی دیگه نفسش برید!
.
.
.
مرد که گریه نمی کنه!
مرد که گریه نمی کنه!
مرد که گریه نمی کنه!
.
.
.
نظر شما چیه؟؟؟؟؟واقعامردانباید گریه کنن،یا اینکه نمیتونن گریه کنن؟؟؟؟؟
سلام...